غربالگری و جنسیت
دیروز رفتیم برای غربالگری 3ماهه اول
کلی گشتم تا جایی رو پیدا کنم که هم معتبر باشه و هم جنسیت و بهمون بگه و هم سی دی بهمون بده و از همه مهمتر اینکه اجازه بدن این پدر خوشحال هم بیاد و نینیشو ببینه
چه کم توقعم من
شب قبلش تا صبح فقط 1ساعت تونستم بخوابم انقدر که هیجان و شوق و ذوق دیدنتو فهمیدن جنسیتتو داشتم عزیزم
ساعت 6 بیدار شدم و کتری و گذاشتم و رفتم آماده شدم (بهم گفته بودن صبحانه بخور بعد بیا)
حمیدرضا رو بیدار کردم و رفتیم سونوگرافی دکتر شاکری توی بیمارستان پاستور نو فک میکردم نهایتا دیگه نفر سوم چهارم باشیم ساعت 7:30 رسیدیم اونجا میتونم بگم تمام صندلیهای سالنش که حدودا 30 تایی میشد پر بود!!!!!!!!!!!!!!!!
1کاغذ دادن که اسمم و نوشتم نفر 24 بودم 1ساعت بعد با شماره 29 پذیرش شدم حالا دیگه فقط باید منتظر میموندیم تا نوبتمون بشه رفتیم تو 1اتاق دیگه که جا بود نشستیم و اونجا هم 1تلویزیون بزرگ داشت که برامون فیلم گذاشتن
فک کنم وسطای فیلم چهارم بود که شماره 26 رو خوند و منم که میدونستم برای اینکه تکون بخوری باید 1چیز شیرین بخورم شروع کردم به خوردن رانی هلو
داشتم میخوردم که 27 هم خوند که نبود و سریع 28 خوند
همینجوری که ذوق کرده بودم تند تند رانی و خوردم و سریع نوبتم شد ساعت نزدیکای 12 بود رفتیم توی اتاق و خوابیدم رو تخت سونوگرافی 
هنوز 30ثانیه نگذشته بود که دکتر شروع به کار کرده بود و هنوز من و بابات درست ندیده بودیمت که دکتر گفت دخترهههههههههههههههه



هردومون شوکه شده بودیم توقع نداشتم انقدر سریع بگه ناخداگاه گفتم عزییییییییییییییییییزم


بابات از خوشحالی داشت بال درمیاورد عزیزم اشک تو چشاش جمع شده بود از ذوق دخملم.gif)
من که انقدر همه بهم گفته بودن نی نیت پسره کلا دیگه خیالپردازیه دخترونه نمیکردم،باورم نمیشد به دکتر گفتم 100%؟یعنی دیگه لازم نیست بیام سونو؟ دکتر هم گفت مطمئن باش (بازم چک کرد) و از شدت شوق و ذوق ما مبحوت مونده بود و میگفت کسایی که دختر دوست دارن قشنگ مشخصه ازشون.gif)
.gif)
بعدشم که شروع کرد به اندازه گیری اعضای بدنت عزیزم قدت 6س بود و همش تکون میخوردی و دست و پات و تکون میدادی و ما ذوق میکردیم.gif)
حمیدرضا میگه بینی ت شبیه منه
.gif)
بعدشم رفتیم آزمایش خون دادیم و اومدیم خونه.تو راه خونه زنگ زدم به مامان شهره (از صبح 2/3بار زنگ زده بود) و گفتم باید بیاید خونمون تا بهتون بگم نی نی چیه.gif)
اون طفلیا هم سریع اومدن خونمون و بابات رفته بود سرکار منم بهشون گفتم تا نیاد بهتون نمیگم
خلاصه بنده خداها تا ساعت 6 عصر که حمیدرضا اومد دیگه کلافه شده بودن
البته دایی علیرضا که میخواست بره تولد دوستش بهش زودتر گفتم و رفت
اول ازش پرسیدم دوست داری چی باشه؟ گفت دختر
منم خندیدم گفتم به کسی نگو که بهت گفتم
یهو گفت آرههههههههههه؟ گفتم آره و بغلم کرد و کلی بوسم کرد و ذوق کرد
حمیدرضا هم که اومد 1کیک بستنی خوشگل از بی بی خریده بود که فهمیدنه جنسیتت و جشن بگیریم .gif)
حالا هی من به اون میگفتم تو بگو و هی اون به من میگفت نه تو بگو
و یه دفعه گفت تو بگو که دخترههههه
.gif)
.gif)
همه جیغ میزدن و ساناز از خوشحالی بالا و پایین میپرید.gif)
من و حمیدرضام که کلا رو ابرا بودیم.gif)
.gif)
بعدشم همه گی رفتیم بیرون و مامان شهره اولین طلا رو برات خریدن 1گردنبند کفش خیلی نااااااااز .gif)
از دیروز تا الانم هزار بار فیلم سونوگرافی و تکون خوردنات و دیدیم و صدای قلبت و شنیدیم.gif)
حمیدرضا میگه داره باهامون بای بای میکنه.gif)

غربالگری و جنسیت
