mamaninia

غربالگری و جنسیت

1393/11/10 15:6
نویسنده : مامان
118 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز رفتیم برای غربالگری 3ماهه اولآرام

کلی گشتم تا جایی رو پیدا کنم که هم معتبر باشه و هم جنسیت و بهمون بگه و هم سی دی بهمون بده و از همه مهمتر اینکه اجازه بدن این پدر خوشحال هم بیاد و نینیشو ببینهخندونکچه کم توقعم منزیبا

شب قبلش تا صبح فقط 1ساعت تونستم بخوابم انقدر که هیجان و شوق و ذوق دیدنتو فهمیدن جنسیتتو داشتم عزیزممحبت ساعت 6 بیدار شدم و کتری و گذاشتم و رفتم آماده شدم (بهم گفته بودن صبحانه بخور بعد بیا)

حمیدرضا رو بیدار کردم و رفتیم سونوگرافی دکتر شاکری توی بیمارستان پاستور نو فک میکردم نهایتا دیگه نفر سوم چهارم باشیم ساعت 7:30 رسیدیم اونجا میتونم بگم تمام صندلیهای سالنش که حدودا 30 تایی میشد پر بود!!!!!!!!!!!!!!!!تعجب

1کاغذ دادن که اسمم و نوشتم نفر 24 بودم 1ساعت بعد با شماره 29 پذیرش شدم حالا دیگه فقط باید منتظر میموندیم تا نوبتمون بشه رفتیم تو 1اتاق دیگه که جا بود نشستیم و اونجا هم 1تلویزیون بزرگ داشت که برامون فیلم گذاشتنآرام

فک کنم وسطای فیلم چهارم بود که شماره 26 رو خوند و منم که میدونستم برای اینکه تکون بخوری باید 1چیز شیرین بخورم شروع کردم به خوردن رانی هلوزبان

داشتم میخوردم که 27 هم خوند که نبود و سریع 28 خوندخندونکهمینجوری که ذوق کرده بودم تند تند رانی و خوردم و سریع نوبتم شد ساعت نزدیکای 12 بود رفتیم توی اتاق و خوابیدم رو تخت سونوگرافی خوشمزه

هنوز 30ثانیه نگذشته بود که دکتر شروع به کار کرده بود و هنوز من و بابات درست ندیده بودیمت که دکتر گفت دخترههههههههههههههههمحبتفرشتهبوسبغل

هردومون شوکه شده بودیم توقع نداشتم انقدر سریع بگه ناخداگاه گفتم عزییییییییییییییییییزممحبتمحبتمحبت

بابات از خوشحالی داشت بال درمیاورد عزیزم اشک تو چشاش جمع شده بود از ذوق دخملمniniweblog.com

من که انقدر همه بهم گفته بودن نی نیت پسره کلا دیگه خیالپردازیه دخترونه نمیکردم،باورم نمیشد به دکتر گفتم 100%؟یعنی دیگه لازم نیست بیام سونو؟ دکتر هم گفت مطمئن باش (بازم چک کرد) و از شدت شوق و ذوق ما مبحوت مونده بود و میگفت کسایی که دختر دوست دارن قشنگ مشخصه ازشونniniweblog.comniniweblog.com

بعدشم که شروع کرد به اندازه گیری اعضای بدنت عزیزم قدت 6س بود و همش تکون میخوردی و دست و پات و تکون میدادی و ما ذوق میکردیمniniweblog.com

حمیدرضا میگه بینی ت شبیه منهزیبا

                                 niniweblog.com

بعدشم رفتیم آزمایش خون دادیم و اومدیم خونه.تو راه خونه زنگ زدم به مامان شهره (از صبح 2/3بار زنگ زده بود) و گفتم باید بیاید خونمون تا بهتون بگم نی نی چیهniniweblog.com

اون طفلیا هم سریع اومدن خونمون و بابات رفته بود سرکار منم بهشون گفتم تا نیاد بهتون نمیگمراضی

خلاصه بنده خداها تا ساعت 6 عصر که حمیدرضا اومد دیگه کلافه شده بودنگیجالبته دایی علیرضا که میخواست بره تولد دوستش بهش زودتر گفتم و رفتزبان

اول ازش پرسیدم دوست داری چی باشه؟ گفت دخترخندونکمنم خندیدم گفتم به کسی نگو که بهت گفتمچشمک یهو گفت آرههههههههههه؟ گفتم آره و بغلم کرد و کلی بوسم کرد و ذوق کردمحبت

حمیدرضا هم که اومد 1کیک بستنی خوشگل از بی بی خریده بود که فهمیدنه جنسیتت و جشن بگیریم                                                 niniweblog.com

حالا هی من به اون میگفتم تو بگو و هی اون به من میگفت نه تو بگوخندونک و یه دفعه گفت تو بگو که دخترههههه

niniweblog.comniniweblog.com

همه جیغ میزدن و ساناز از خوشحالی بالا و پایین میپریدniniweblog.com

من و حمیدرضام که کلا رو ابرا بودیمniniweblog.comniniweblog.com

بعدشم همه گی رفتیم بیرون و مامان شهره اولین طلا رو برات خریدن 1گردنبند کفش خیلی نااااااااز niniweblog.com

از دیروز تا الانم هزار بار فیلم سونوگرافی و تکون خوردنات و دیدیم و صدای قلبت و شنیدیمniniweblog.com

حمیدرضا میگه داره باهامون بای بای میکنهniniweblog.com

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

eli
11 بهمن 93 16:35
وای وای قربون نازدار خاله بشم من. اخ عزیزکم. یه دخمل داریم شاه ندارهههه از خوشگلی تا ندارههههههههههه تمشک خوشگله خاله خاله خیلی دوستت داره. محکم شمک مامانیو بچسب باشه
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به mamaninia می باشد